ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 17 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

زندگیم...

با سلام به همه ی دوستانی که با من و پسرم همدردی کردن، خدا رو شکر ابوالفضل بعد از 2 شب تب شدید و دونه های سراسر بدنش الان خوبه، شنبه هم مامانم زحمت کشیدن و بردنش حموم که ایشاالله حمام عافیت بشه... ولی واقعا شب های سختی بود، هیچی بهتر از سلامتی نیست، خدا همه ی مریضها رو شفا بده... اینم یه عکس پسر بعد از حموم... کمی از آثار دونه ها تو این عکس معلومه... و اولین باری که ابوالفضل سوار روروئکش شد، 20 آذرماه90...       ...
21 آذر 1390

کابوس واکسن چهارماهگی...

ساعت 6:30 دقیقه صبح روز 5شنبه، 17آذرماه90، دارم بهت شیرمیدم، خونه ی مامان جون ایناییم، تنت کمی تب داره، تبی که شب قبل با کمک مامان جون و بابا جون کنترل شده و پایین اومده، به پیشونیه پر از دونه های ریزت زل زدم، کلا پوستت حساس و خشک، فکر می کنم که شاید همون خشکیه همیشگیه یا اینکه جای دستمال پایین آوردن تبته، کمی که دقت می کنم می بینم ای خدای من، دستات هم پراز دونه های ریز شده، خاله منا رو بیدار می کنم، شلوارتو در میاریم، وای، پاهات، کمرت، شکمت، ای خدا... انگار دنیا رو سرم خراب میشه، درمونده میشم، به مامان جون و خاله مریم هم میگیم، مرتب به بابا محسن اس ام اس میدم که بیدار شد بخونه، 5شنبه هست و دکترهای متخصص امروز نیستن، دکتر خودت هم نیست، ای ...
19 آذر 1390
19364 0 16 ادامه مطلب

ابوالفضل و محرم

ابوالفضل عزیزم، بغل مامان جون در میان دسته ی عزاداری حسینی... ابوالفضل عزیزم، در مسجد حضرت ولیعصر(عج)، ظهر عاشورا... و ابوالفضل عزیزم، ساقی علی اصغر (ع)...       ...
16 آذر 1390

نانازی خوابیدی...

دیشب 6 آذرماه 90، عمه زینب اینا اومدن خونمون، شما هم خواب بودی، دیگه با سروصدایی که راه افتاد بیدار شدی، شب که خواستیم بخوابیم سرحال شده بودی وتصور نمی کردم که به این زودیها خوابت ببره، در حالت خوابیده بغلت کردم و آروم آروم نازت می کردم، مرتب بوست می کردم و تو هم  آروم بهم نگاه می کردی، ابوالفضل نمی دونی چه کیفی داد، توی همین حالت چشمات سنگین شدو خوابیدی، الهی قربونت برم که چه نانازی خوابیدی... اینم عکس با حانیه جون و هومن جون دخترعمه و پسرعمه ت... ...
7 آذر 1390
1